چشم انتظار «سینه سرخ»

سینمای شیشهای: سال گذشته و درست چهارشنبه هفتهای که پایان تلخش با مخابره خبر درگذشت خسروی سینمای ایران هنوز در ذهنم ماندگار است، براي نخستين اكران خصوصي فيلم «دايناسور» ساخته پرويزشيخطادي با بازی خسرو شکیبایی عزیز، مهمان حوزه هنري تهران شدم. ذهنيتی پراكنده و البته نگران نسبت به آنچه امكان داشت بر پرده ببينم داشتم و اين بيدليل نبود؛ در ميان توليدات سينماي ايران، هر از چندگاهي كه توانسته بودم شوق حاصل از تماشاي يك اثر متفاوت را تجربه كنم، در كمتر از روز و ماه، حسي از جنس همين نگراني جايگزين اين شوق شده بود و همين باعث شد زماني كه در جشنواره بيست و پنجم فیلم فجر، به زيبايي مضمون و تا حدودي پرداخت «سينهسرخ» دچار شوم، لحظاتي با شوق و از آن پس، تا روز تماشای «دایناسور»، با نگراني سرانجام فيلم و كارگردان را با حدس و گمان رصد كنم.
«سينه سرخ» را اگرچه در يك ديدار، اما به تأييد همراهان، فيلمي متفاوت و خوش شانس در جذب مخاطب، در گونه سينماي مذهبي دیدم؛ داستان نوجوان مسلماني به نام علييار كه در پي مرگ بهترين دوست خود، براي احياي او به دنبال كسي ميگردد كه دم مسيحايي داشته باشد. اما همين داستان ساده و روان، درست در روزهايي كه لحظه شمار زمان اكران بود، گرفتار بيتدبيري و بدسليقگي برخی تحلیلگران بدبین و تلخاندیش شد و در بستري به ظاهر انتقادي، متهم به تبليغ و ترويج «پلوراليزم»(!!). پس بيراه نبود كه بار ديگر ياد نگراني از عاقبت كارگرداني دغدغهمند شوم كه به محاق بيحوصلگي و پردهدري ميرفت. شيخطادي كه از همراهان حاتميكيا در بسياري از آثار ماندگار او همچون «آژانس شيشهاي» در رداي طراح صحنه و لباس بود، از سالهاي دور دغدغه كارگرداني هم داشت و ساخت فيلم «دفتري از آسمان» (كه چندين سال پس از ساخت فرصت نمايش از رسانه ملي را هم يافت) اولين شاهد اين مدعاست. «سرزمين پدري»، «روايت سهگاه» و «سومين روز پس از مرگ» از نامهاي بيفروغ در كارنامه كارگرداني شيخطادي است اما «پشت پره مه» با پخش چندباره و حتي سريالي از صداوسيما كم كم او را به كارگرداني نام آشنا بدل كرد. در اين مقطع ساخت «سينهسرخ» (حتي با وجود انتقادات سختاری و محتوایي) نقطه عطفي بود كه به راحتي ميتوانست به سير صعودي اين فيلمساز كهنهكار در سينما، بيانجامد؛ اما نشد آنچه بايد. از اكران بازماندن «سينهسرخ»، حداقل دليلي بود كه سبب شد با ذهنيت پراكنده و نگران منتظر تماشاي تازهترين ساخته پرويزشيخطادي باشم و بیراه هم نبود چراکه «دايناسور» عليرغم ظاهر رنگارنگ و فانتزي، فيلمي به شدت سياه، در انتقاد از باندهاي قدرت از آب درآمده بود كه با بياني «سخيف» و «تعمدي» (به تاييد كارگردان و تهيهكننده)، به تحليل شرايط پدرخواندههاي ايراني مينشيند. بیراه نیست اگر بگویم ایکاش «سینهسرخ» در فصل خود اکران میشد و «دایناسور» پختهتر از آنچه امروز هست، کارگردانی. با این همه اما اگرچه با 4 سال تأخیر، سرانجام «سینهسرخ» از 23 دیماه آن هم در ایام محرم (که بهراستی بهترین زمان برای ملاقات با آن است) در ذیل طرح اکران فرهنگی، روانه پرده سینماها میشود و همین فرصت مغتنمی است تا شاید باردیگر آن تحلیلگران تلخاندیش با تأمل بیشتر به ملاقاتش روند و خود قضاوت کنند که ناخواسته چه راهور پرانگیزیهای را رو به بیراهه هدایت کردهاند. ما هم منتظر میمانیم تا پس از چند فیلم بگوییم «دایناسور» هم چون «کمکم کن» یک اتفاق بود؛ یک واکنش تلخ و زودگذر از یک سینماگر.
نوشته شده توسط محمد صابری در دوشنبه 7 دی1388 ساعت 11:35 موضوع یادداشت فیلم | لینک ثابت
برگرد...!

سینمای شیشهای: خیلیها منتظر بودند؛ هم از طیف کسانی که فیلم را در جشنواره دو سال قبل دیده و پسندیده بودند و هم از میان کسانی که پیگیر سینما هستند و فرصت تماشا را در تکسئانسهای جشنواره از دست داده بودند. اما انتظار به سر رسیده و پس از دو سال سرانجام پدیده جشنواره بیست و ششم روانه پرده سینماها شده است.
*****
- بهنظر بد نبود...
- نه! برای کاراکتر دختره، چهره معصومتری لازم دارم.
- سخت پیدا بشه...
- ...!
- کجایی!؟ حواست به منه...!
- اونو ببین...
- کدومو؟
- همون مو بلنده... اون سمت فروشگاه.
- اون مرد قد بلنده!؟
- آره! بهنظرم خیلی شیبهشه!
- ...بدم نیست! یعنی قبول میکنه؟
- نمیدونم ...فعلا بیخیال! باید دنبال یه چهره مناسب برای دختره باشیم...
(چند دقیقه بعد درون ماشین، در خیابان)
- ... مطمئنی نمیشه از یه بازیگر برای نقش دختره استفاده کرد؟
- ...
- به نظر من که...
- ...
- باز که توفکری. چشمتو گرفته؟
- ...
- سر همین چراغ برگرد...
- چرا؟
- گفتم برگرد.. میرهآ! اگه بهش نرسیم مثل سیامک فیلمت تا آخر عمر حسرتش رو دلت میمونه!
-...(لبخند)
- برگرد!
***
تعجب نکنید! این نه داستانک، که روایتی از ورود «بهترین بازیگر جشنواره اوشیان سینهفان» به دنیای سینماست. علیرضا آقاخانی همان مرد قد و مو بلند داخل فروشگاه بود که در لحظهای با بهنام بهزادی جوان چشم در چشم شد و حس مواجهه با قهرمان اصلی داستان فیلنامه را در او برانگیخت. بهزادی که برای انتخاب بازیگر نقش «دختر ناشناس» فیلم «تنها دوبار زندگی میکنیم» با اصرار بر انتخاب چهرهای ناشناخته، به همراه همسرش راهی خیابانهای شلوغ تهران شده بود، به سادگی همین روایت به ایفاگر نقش «سیامک» داستانش میرسد و چه هوشمندانه نابازیگری را در قامت یک بازیگر تمام عیار مقابل چشم مخاطبان آیندهاش تصویر میکند. اما دلیل ذکر این روایت به نسبت طولانی در ابتدای این نوشته مختصر و نکته جذابش، زمانی که آن را از زبان بهزادی میشنیدم، بیش از آنکه ورود متفاوت بازیگری به عالم سینما باشد، تعبیر ضمنی کارگردان از پیام فیلم است، تعبیر خلاصه شده در تک کلمهای که به نقل از همسرش بر زبان آورد؛ «برگرد!»
داستان فیلم «تنها دوبار زندگی میکنیم» روایت لزوم همین «بازگشت» است. بازگشت به جستجوی تمام آنچه میپنداریم داریم و حتی فرصت حسرتش را از خود دریغ میکنیم، همانند بازگشت سیامک 40 سالهای که هرچند آماده در آغوش کشیدن فرشته «مرگ» بود، اما همای «عشق» بر فراز سرش به پرواز درآمد و ناخواسته به ناکجا آباد کشاندش. از داستان فیلم باید گذشت که لذت تماشا را کمرنگ میکند و به این میتوان اکتفا کرد که «تنها دوبار زندگی میکنیم» را نباید تنها یک یا دوبار دید، این فیلمی است که هرچند متأسفانه شاهد اکران کمسالنش هستیم و از جایگاه متهمین فیلمهای فرهنگی(!) روانه پردهها شده است، اما آنقدر نکته خوب و لحظه ناب دارد که نمیتوان از کنار تماشایش گذشت. فرصت تماشای هنرنمایی سیامک آقاخانی و نگار جواهریان (بازیگر توانمدنی که سرانجام عهدهدار نقش دختر ناشناس فیلم شد) در برابر دوربین صادق بهنام بهزادی را از دست ندهید؛ نکند بعدها حسرتش را بخورید!
نوشته شده توسط محمد صابری در دوشنبه 30 آذر1388 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت
او هنوز از مُد نیافتاده، اما...
و باید رد آن را در جای دیگری جست؛ طرح و فیلمنامه اولیه کار
که حاصل نگاه و دنیای اصغر فرهادی است
اما گویی از در بازاریابی برای این «مد» در جامعه امروز دچار تردید شدهاست
اکران تازهترین ساخته سینمایی مسعود کیمیایی و استقبال نسبی مخاطبان از آن، مانند جایگاه خود فیلم در کارنامه کیمیایی، یک اتفاق قابل توجه در فصل اکران کنونی سینماهای کشور است. این البته موید این نیست که مخاطبان سینما این روزها با یک «شاهکار» یا حتی«پدیده» مواجهند بلکه بهانهای است برای پرداختن به فیلمی که پس از سالها دوستداران کیمیایی را سر ذوق آورده و منتقدانش را دلخوش به فراهم آمدن امکان بحث و نظر پیرامون سینمایش کرده است. برای همین هم اگرچه باید اذعان داشت تأیید «محاکمه در خیابان» بهعنوان یک فیلم خوب دشوار است اما در عین حال نمیتوان آن را نادیده گرفت. مسعود کیمیایی با «محاکمه در خیابان» اندکی از «آدمهای قصهاش» فاصله گرفته و باردیگر رو به سوی «مخاطبانش» کرده است.
فیلمنامهای وامدار طرح اولیه
«محاکمه در خیابان» قبل ازهر چیز فیلمی روایتمحور است و همین شاید بزرگترین چرخش در کارنامه سالهای اخیر مسعود کیمیایی باشد. کارگردانی که پس از فیلم «سربازان جمعه» گام در مسیر زبح داستان گذاشته و در هر گام گویی بیشتر مجذوب «آدمهایش» میشد. کیمیایی بیتردید با «رئیس» و «حکم» امیدهای بسیاری را در میان طرفدارانش ناامید کرد و منتقدان بسیاری را به صف منتقدان همیشگیاش فراخواند. فیلمهایی که کارگردانشان تأکید بسیاری بر «آدمها» و شخصیتهای «خاص» دارد، اما داستان و دغدغهای برای همراهی مخاطب با آنها ندارد و گویی مخاطب بهواسطه علاقه کارگردان، ناگزیر از تماشای برشی از زندگی این شخصیتهاست. این به نوعی سهگانه، در کارنامه کیمیایی کمتر رمقی را برای امیدواران تماشای فیلمی دیگر از خالق «گوزنها» باقی گذاشته بود، اما بازهم کیمیایی،کیمیایی بود و خاطره «قیصر»، «ضیافت» و «اعتراض» بهترین توجیه برای تهیه بلیط و تماشای «محاکمه در خیابان». فیلم به نسبت کارهای پیش از خود متفاوت است و همین اولین واکنش مخاطبان را در نگاهی رضایتمندانه خلاصه میکند. نگاهی که با تهنشین شدن «داستان» فیلم، آمیخته به تردید در اعلام نظر میشود. داستان «محاکمه در خیابان» داستان سرراست و فاقد پیچیدگی است. یک خبر، شکی را برمیانگیزد و شک هم آتش کینهای را شعلهور میکند. کسی در آتش خشم نمیسوزد اما «قضاوت» و «داوری»های بسیاری به چالش کشیده و سرانجام هم تلخی «حقیقت» عاید مخاطب میشود. این مسیر اما کمتر نشانی از دنیای نوستالژیک کیمیایی دارد و باید رد آن را در جای دیگری جست؛ طرح و فیلمنامه اولیه کار که حاصل نگاه و دنیای اصغر فرهادی است. فیلمنامه «محاکمه در خیابان» تا انتهای مسیر و تبدیل به یک فیلم سینمایی هنوز وامدار طرح اولیه است و بزرگترین امتازش را از همین معبر نصیب خود میکند. مخاطب آشنای سینمای فرهادی بهراحتی میتواند رد پای دغدغههای او را در داستان فیلم رصد کند و پربیراه نیست اگر مدعی شویم که سرانجام هم با حسرت اینگونه تصویر شدن آن سالن سینما را ترک میکند. فیلمنامه فیلم در عبور از دنیای مردانه کیمیایی بهشدت از صورت اولیه خود رنگ باخته است و برای درک این هم چندان نیازی به دسترسی به نسخه اولیه نیست، چراکه کیست که نداند پایبندی به این «مد» دهه 50 و 60 سینمای ایران و تأکید بر قیصرانهها، چیزی جز محصول نگاه خالق «قیصر» نیست. اتفاقی که گویی کیمیایی اصراری هم بر تکذیب آن ندارد و با نگارش دیالوگی برای حبیب(با بازی درخشان حامد بهداد) نیمه اعترافی هم به آن میکند؛ «...تکلیف مایی که هنوز از مد نیافتادیم چیه!؟» با این همه فیلم سرسلامت از این نشانهها گذشته و باوجود اصرار بر پایبندی به آنها اسیرشان نشده و به نسبت تجربههای پیشین آقای کارگردان امروزیتر از کار درآمده است.
شخصیتها؛ خوب، بد، زشت
اما کیمیایی برای بازگشت به دنیای قصهگویی پرداخت برخی شخصیتهای داستانش را از قلم انداخته است و همین یکی از نقاط ضعف قابل طرح فیلم شده است. فیلم داستان سه رابطه است که در فرمتی اپیزودیک با هم تداخل پیدا میکنند و البته از هم عبور میکنند. امیر و مرجان (با بازی متوسط پولاد کیمیایی و شبنم درويش) شخصیتهای اول داستان هستند که در روز ازدواجشان اسیر تردیدی نسبت به گذشته میشوند و داستان آغاز میشود. دایره اصلی روایت حول همین محور شکل میگیرد و دو داستان دیگر در مواجهه با این خط اصلی وارد فیلم میشوند. اما در شکل دادن و عمقبخشی به این دو داستان فیلمنامه ناتوان عمل میکند و کارگردان هم در ورود و خروج منطقی به دنیای شخصیتهای مرتبط با این دو داستان ناکام میماند و همین سبب میشود مخاطب در پارهای از لحظههای فیلم احساس ناخوشی از تماشای صحنههای بیربط تنهایی کاراکترهای ناآشنا داشته باشد و درپی حس کنجکاوی خود برای اطلاع از سرانجام امیر و مرجان از فیلم فاصله بگیرد. هر چند بازی واقعاً جالب توجه محمدرضا فروتن و نیز کارگردانی و فیلمبرداری پر ایده صحنههای مربوط به دفتر کار سابق او اندکی کاراکتر او را نجات داده است اما این اتفاق درباره نیکی کریمی، حمید افشار و (از همه اسفانگیزتر) شقایق فراهانی رخ نمیدهد و مخاطب تا پایان فیلم در توجیه خود برای تماشای آنها برپرده هم ناکام میماند! به یاد بیاورید صحنه بهشدت تعجببرانگیز مواجهه پولاد کیمیایی با شقایق فراهانی را که در کنار بازی گلدرشت و اغراق شده فراهانی، بهشدت از کارگردانی رنج میبرد و نهتنها از منطقی جلوه دادن ترشرویی کاراکترها بازمیماند که در انتخابی تقریباً منسوخ، با فراخواند عدهای سیاهیلشگر ذول زده به ماجرا موجبات لبخند مخاطب را فراهم میآورد!! (بیراه نیست اگر این سکانس را اصلیترین پاشنه آشیل «محاکمه در خیابان» بدانیم.)
برگ برندهای به نام تورج منصوری
اما فارغ از شخصیتپردازی(که هم در فیلمنامه و هم در کارگردانی میتوان دلایل ضعف آن را رصد کرد) «محاکمه در خیابان» لحظههای بکری هم دارد که ورای داستان فیلم، مخاطب را مجذوب خود میکند. هوشمندی کیمیایی در انتخاب فضای تصویری خاکستری برای روایت داستان و نشان دادن تلخی حاکم بر آدمهای شهر، زمینهساز خلق این لحظههاست. اتفاقی که در تحقق آن بیتردید نمیتوان حضور تورج منصوری در مقام مدیرفیلمبرداری را نادیده گرفت. کیمیایی برای اولین و در انتخابی تأثیرگذار در نتیجه کارش، سراغ دوربین دیجیتال و بهروزترین نوع آن یعنی SI-2K رفته است و این بهرهگیری زیبایی بصری فیلم را چندین برابر کرده است. نماهای منصوری از شهر تهران و خیابانهای بی در و پیکر آن چنان بر فیلم نشسته است که «شهر» در برخی صحنهها به کاراکتری مجزا از شخصیتهای فیلم بدل میشود و باید اذعان داشت که «محاکمه در خیابان» بیشتر سهم رضایتمندی مخاطبانش را مدیون تصویربرداری تورج منصوری و البته انتخاب درست کیمیایی برای اینگونه نمایاندن فضای داستان است. اما همین بهرهگیری از فضای شهر و تبدیل آن به برگبرنده فیلم، در مواردی برای آشنایان به شهر تهران صورت پاشنهآشیل بهخود میگیرد و عدم حفظ راکورد در برخی صحنهها هیچ توجیهی برای کارگردانی چون کیمیایی ندارد. صحنه انتظار نیکی کریمی در خیابان که نماهای داخل ماشین آن با تأکید در میدان فردوسی و نامهای خارجیآن بازهم باتأکید در میدان ولیعصر تهران، ضبط شده است یکی از گلدرشتترین این موارد است که برای مخاطبی که حداقل آشنایی به فضای بهشدت متفاوت این دو نقطه پرتردد در شهر تهران را دارد، بهشدت آزاردهنده جلوه میکند. این تضاد در جاده انتخابی برای عزیمت کاراکترها به فرودگاه امام خمینی(ره) هم تکرار میشود. البته در برخورد اول شاید این ایرادی بنیاسرائیلی به فیلم باشد اما حتی اگر این دوگانگیها را ناشی از انتخابهای ناگزیر گروه تولید بدانیم، عدم بهرهگیری از قابلیتهای تدوین(بهخصوص در مورد دوربین SI-2K) برای کمرنگ کردن این دوگانگی در نسخه نهایی بیتوجیه است.
یادش بهخیر... قیصر!
با تمام این نقاط قوت ضعف (که بیشتر ناظر به وجه ساختاری فیلم بود) «محاکمه در خیابان» حایز نکتهای قابل تأمل در کارنامه مسعود کیمیایی هم محسوب میشود آن اتفاقی است که میتوان از آن به «محاکمه قیصر» تعبیر کرد. کیمیایی که نزدیک به سهدهه در سینمای خود بالیدن اسطورهای چون «قیصر» را مصرانه دنبال میکرد، چندی پیش و در نشست بازخوانی کارنامهاش صراحتاً پایان دوران قیصر را خبر داده بود اما کمتر کسی فکر میکرد این اعتراف به زودی در قالب فیلمی با امضای کیمیایی برپرده سینما هم ظاهر شود. «محاکمه در خیابان» اصاراری بر نامیاندن این وجه از تغییر در نگاه کیمیایی ندارد اما اگر «امیر» را تازهترین قیصر دنیای کیمیایی بدانیم(که پربیراه هم نیست)، آنگاه باید پذیرفت که قیصر این بار تسلیم شرایط حاکم است و هرچند خود مفتخر به کشف«حقیقت»(!!) است اما در نگاه مخاطب شکست خوردهای بیش نیست و باید برایش دلسوزاند. داستان فرعی رابطه محمدرضا فروتن و نیکی کریمی (که به سختی مخاطب میتواند برای حضور آن در روند اصلی داستان توجیهی دستوپا کند) را شاید بتوان نمایشی از آینده ارتباط تحکیم شده امروز امیر و مرجان دانست. زندگی مرجان اگرچه با خوشی و اعتماد، اما عاری از صداقت شکل میگیرد و چه عجب اگر آن را سرانجامی تلخ چون زندگی «نسیم»(با بازی نیکی کریمی) باشد. کیمیایی هر چند درآغاز برگ برنده قیصرش را پایبندی بر مد رفاقت و مردانگی ترسیم میکند اما در پایان داستان چنان سرانجامی برای او رقم میزند که انگار دیگر نه مردانگی سودی دارد، نه غیرتمندی ارزشی. کیمیایی در سیسالگی قیصر، مرثیهسرای او شده و این نه درصورت عدول او از ارزشهای قیصری که در قامت تصاویر عاری از آرمان او از جامعه امروز روایت شدهاست. کیمیایی بر خوشنشینی مد خود بر قامت مردان هنوز مصرانه پافشاری میکند، اما گویی از در بازاریابی برای این «مد» در جامعه امروز دچار تردید شدهاست.
نوشته شده توسط محمد صابری در شنبه 30 آبان1388 ساعت 11:25 موضوع یادداشت فیلم | لینک ثابت
ماه تلخ پولانسکی
سینمای شیشهای: سمپتامبر 2009 حتی اگر با اقبال خوش پولانسکی به ماه اکتبر متصل شود، بیتردید تا مدتها از خاطر کارگردان نامآشنای سینما و هوادارانش در اقصی نقاط جهان یادآور خاطرهای تلخ خواهد بود؛ خاطره احیای خطایی 30ساله. دومن پولانسکی کارگردان سرشناس و اسکاری سینمای فرانسه که چندی قبل به نیت حضور در مراسم بزرگداشتش در جشنواره زوریخ راهی سوئیس میشد، شاید هیچگاه گمان نمیبرد که این مسافرت، برخلاف سفرهای چندی پیشش به این کشور، مقدمهای برای احیای اتهام 30 سال پیش آن هم در سطح رسانههای جهان شود. کارگردان «پیانیست» که روز جمعه برای دریافت جایزه «یک عمر دستاورد هنری» از جشنواره زوریخ عازم محل برگزاری این جشنواره شده بود، از سوی پلیس سوئیس دستگیر و بنا به احتمال خبرگزاریهای جهانی برای محاکمه در دادگاه آمریکا به اتهام آزار دختری 13 ساله در سال 1977 به این کشور بازگردانده خواهد شد.
اما بلافاصله پس از تایید خبر دستگیری پولانسکی، گروهی از چهرههای سرشناس سینمای جهان برای آزادی او دست به کار شدند. وینستین که به درخواست فرومو مدیر جشنواره کن، وارد ماجرای پولانسکی شده است، در این باره گفت: ما با هر سینماگری که بتواند به حل این «موقعیت وحشتناک» کمک کند، تماس گرفتهایم. بنابر اعلام منابع خبری اگر این فیلمساز برنده اسکار و نخل طلا به آمریکا بازگردانده و در دادگاه محاکمه شود، احتمالا باید منتظر 50 سال زندان در ازای عملی باشد که سه دهه پیش در این کشور انجام داده و سپس از آنجا گریخته است. گفته میشود رئیس پلیس لس آنجلس به محض اطلاع یافتن از برنامه سفر خالق فیلم سینمایی «ماه تلخ» به سوئیس برای حضور در جشنواره فیلم زوریخ، با مقامهای پلیس و نظام قضایی سوئیس تماس گرفته و خواستار دستگیری پولانسکی شده است. زمان و نحوه بازداشت پولانسکی بسیاری از ناظران بیطرف و کارشناسان سینما را شگفتزده کرده است. ظاهرا او پیش از این هم بدون اینکه مشکلی برایش به وجود بیاید چندبار به سوئیس سفر کرده و حتی تابستان امسال برای انجام مرحله تدوین تازهترین فیلم خود «روح» مدتی را در این کشور گذرانده است. در حاشیه انتشار این اخبار گیدو بالمر سخنگوی وزارت دادگستری سوئیس هم با رد برخی گمانهزنیهای رسانهای درباره علت بازداشت پولانسکی در این مقطع خاص زمانی گفت: دستگیری این فیلمساز هیچ ربطی به ماجرای رسواییهای اخیر مالیاتی در سوئیس و دست داشتن سهامداران آمریکایی بانک سوئیسی UBS در آن ندارد. دولتهاي فرانسه و لهستان هم در واکنش به این اتفاق بازداشت كارگردان برنده اسكار را از سوي پليس سوئيس محكوم كردند. انجمن فيلمسازان فرانسه نيز در تلاش است با تنظيم دادخواستي، مانع استرداد «پولانسكي» به آمريكا و برگزاري دادگاه براي وي شود. «تيري فرمائو»، رييس جشنواره فيلم كن هم از تمام فيلمسازان فرانسوي خواسته است براي حل مشكل بهوجود آمده به خالق «پيانيست» كمك كنند. پولانسکی سال 1978 پس از اینکه در دادگاهی در آمریکا به اتهام رابطه با دختری 13 ساله مجرم شناخته شد، به فرانسه گریخت و هرگز، حتی برای دریافت جایزه اسکار خود در 2002، به این کشور بازنگشت. سامانتا گیمر، مدعی این پرونده، همچنان پیگیر شکایت خود از پولانسکی است.
نوشته شده توسط محمد صابری در یکشنبه 12 مهر1388 ساعت 12:7 موضوع گزارش و حاشیه نگاری | لینک ثابت
ستاره بود

سینمای شیشهای: «مشکلی که با کارنامه او دارم این است که چرا هر نقشی را قبول میکنی؟ چرا اجازه میدهی محبوبیت تو باعث محبوبیت هر فیلم سطح پایین شود؟ در آن فیلمها هر که بازی کند فرقی نمیکند اجازه بده دیگران در آنها بازی کنند. میدانم که با توجه به تواناییهایت مثل بازی، ترجمه، کار گردانی و... احتیاج مادی هم نداری، پس چرا بازی میکنی؟» شاید جان کلام در همین صحبتهای دوستانه و صریح رضا کیانیان باشد که چندی قبل در گفتوگویی مفصل با ماهنامه «صنعت سینما» و خطاب به نیکی کریمی، تکستاره سینمای ایران در سالهای نخست دهه هفتاد برزبان آورد. اما آنچه تحلیل و صدور حکمی چنین کلی را برای یک گزارش مکتوب دچار لکنت میکند، گستردگی و تنوع حضور کریمی در فیلمهای مختلف، در تمام این سالهاست. بازی در 39 فیلم در دو دهه، اگرچه به وضوح موید این گستردگی است اما به اعتقاد بسیاری(همچون کیانیان) دلیل موجهی برای انتخابهای «عجیب» (هرچند انگشتشمار) در کارنامه یک «ستاره» نیست.
بالانس میان سلیقه «خود» و «مردم»
اکران «دوخواهر» تازهترین حضور «نیکی کریمی» برپرده سینماها هر چند هم خاطره «شام عروسی» و «زنها فرشتهاند» را در حافظه داشته باشی، باز هم اتفاقی عجیب و تأسفبرانگیز است. نه از آن منظر که هنوز هم فیلمی اینچنین سخیف و بیمایه فرصت تولید و اکران در سینمای ایران را مییابد(اتفاقی که گویی دیگر لطمهای از تعجب و تأسف ما دامنگیرش نمیشود!)، که از این منظر که باردیگر ستاره سالهای نهچندان دور سینمای ایران را در قالبی کاملاً گیشهپسند یه تصویر میکشد، هرچند کریمی هربار انتقاد منتقدان به آن را «سلیقه شخصی» میخواند و دلخوش به «بالانس» آن (بهعنوان فیلمی که «مردم» دوست دارند) با فیلمهایی است که «خود» دوست دارد. او میگوید: «من بين کارهايم بالانس ايجاد کردهام؛ بين فيلمهايي که دوست داشتم و فيلمهايي که مردم دوست داشتهاند و فکر ميکنم اين کار جواب داده است. من اکثر کارهايم دلي است مگر اينکه هر دو سه سال يکبار بخواهم فيلم پرفروش کار کنم.» برای داوری درباره توفیق در این «بالانس» مروری کوتاه بر کارنامه بازیگر «عروس» خالی از لطف نیست.
آغاز در سالهای بیستاره
به سنت کارنامه نویسی، یادآوری اینکه «نیکی کریمی متولد سال 1350 در تهران است. بازیگری را به شکل تجربی آغاز کرده و آموخته است. ظاهراً بدون تحصیل در رشتههای مربوطه، اولین حضور در جلوی دوربین او به سال 1368 بازمیگردد که بازیگر فیلم وسوسه (جمشید حیدری) بود.» تنها یک فتخباب است و همه کس خوب میداند که درخشش اصلی و آغاز «دیدهشدن» کریمی در قامت یک ستاره، در سن 18 سالگی و بواسطه حضورش در «عروس» بود؛ نخستین فیلم ایرانی پس از انقلاب که بر بازیگر تکیه داشت و از «ستارهسازی» ابایی نداشت. کریمی خود درباره این ورود میگوید: «شرايط بسيار خوب مثل سن و سال من و پورعرب هنگام بازي در فيلم «عروس» و زمان ساخت فيلم به موقع بود و باعث شد در 18 سالگي شناخته شوم.» این شناخته شدن هم سرآغاز پیشنهادات متعدد به او بود. کریمی که در بهشدت تحتتأثیر بازی بازیگرانی چون «افسانه بایگان» و «فاطمه معتمدآریا» بود از همان ابتدا کسب اعتبار بواسطه «حضور در نقشهای مختلف» را سرلوحه کار خود قرار میدهد اما در تصمیمی هوشمندانه، تا دو سال پس از «عروس» پبشنهادی را نمیپذیرد تا با پیشنهاد مسعودکیمیایی برای «رد پای گرگ» در جهت تثبیت جایگاه خود بهعناون یک «ستاره» باردیگر برپرده سینماها ظاهر شود.
حرکت زیر سایه بزرگان
کریمی که همزمان با قبول «ردپای گرگ»، پیشنهاد یکی دیگر کارگردان بزرگ سینمای ایران را برای حضور در فیلم «بانو» (نقشی که بعدها سیما تیرانداز در این فیلم ایفا کرد) رد کرده و خطاب به او گفته بود:«دوست دارم نقش اصلي در فيلمي از شما کار کنم.» یکسال بعد به آروزیش رسید و در قامت «سارا» برای ایفای نقش اصلی مقابل دوربین داریوش مهرجویی رفت. اتفاقی که در روند بازیگری او در سالها بعد حکم نقطه عطف را پیدا کرد؛ «اگر بازي در اين فيلم اتفاق نميافتاد، مسير بازيگريام عوض ميشد چراکه از بازيگران اين فيلم، خسرو شكيبايي، امين تارخ و ياسمن ملكنصركه از آمريكا آمده بود، چيزهاي زيادي ياد گرفتم. مهرجويي هم بسيار باحوصله كار ميكرد و در آن زمان (این فیلم) برايم مانند يك دوره آموزشي بود.» در پی از این همکاری و توفیق در نگاه منتقدان و مخاطبان بود که بهفاصله دوسال بعد باردیگر کریمی پیشنهادی از مهرجویی را پذیرفت تا کماکان حضور خود در آثار کارگردانان بزرگ را تداوم بخشد. او درباره «پری» میگوید: «اين فيلم از دل حرفهايي كه در زمان «سارا» ميزديم درآمد. خود من هم آن زمان دختري سرگشته بودم و مهرجويي هم با توجه به اينكه فلسفه خوانده بود و سلينجر را هم بسيار دوست ميداشت، فيلمنامهاي بر اين اساس نوشت که ادامه همکاري بسيار خوبمان در «سارا» بود.» پس از این بود که تجربه حضور در فیلم معمایی-پلیسی «سایه به سایه» ساخته علیژکان، کریمی را اندکی به سینمای مخاطبپسند (و البته قابل دفاع) آن سالها نزدیک کرد. اما این تجربه نقطه عزیمت او به سینمای گیشه نبود چراکه همزمان، کریمی همکاری با کارگردان توانای دیگری از نسل دوم سینمای ایران را در کارنامه خود ثبت کرد؛«حاتميكيا آن زمان «مهاجر» و «از كرخه تا راين» را ساخته بود و بسيار مطرح شده بود که پيشنهاد بازي در «بوي پيراهن يوسف» را به من داد. قصه اين فيلم را هنوز هم خيلي دوست دارم و به همراه موسيقي فوقالعادهاش، معتقدم يكي از كارهاي ماندگار سينما است.» او که پس از حضور ماندگار در کنار علی نصیریان در «بوی پیراهن یوسف» در «برج مینو» هم مقابل دوربین ابراهیم حاتمیکیا رفت، درباره آن سالها میگوید: «از همه فيلمهايي كه آن زمان بازي كردم با اينكه ميتوانستند بهتر باشند، راضي هستم، چراکه قصههايي بودند كه انتخاب كردم.»
نقطه عزیمت به سینمای «گیشه»
عبور از نیمه دهه هفتاد اما همزمان شد با حضور کریمی در فیلمی متفاوت از داریوش فرهنگ؛ «روانی». فلیمی که با ترکیب بازیگران(خسرو شکیبایی، پرویز پرستویی و نیکی کریمی) و نیز داستان متفاوت با استقبال مخاطبان همراه شد. کریمی درباره این تجربه خود میگوید: «بعد از اين فيلم حال مناسبي نداشتم و 6 ماه استراحت كردم و با وجود اصرار زياد فريدون جيراني حتی بازي در «قرمز» را هم رد كردم تا اينكه چند ماه بعد در «دو زن» بازي کردم و بعد از آن هم در «نيمه پنهان» و «واکنش پنجم» حضور پيدا كردم.» کریمی هرچند در روایت خود از سالهای فعالیتش «روانی» را به «دوزن» (موفقترین حضورش در سینما) متصل میکند، اما با نگاهی به کارنامهاش، به راحتی میتوان نقطه عزیمت او به سینمای گیشه را در همین بازه زمانی رصد کرد؛ «سیب سرخ حوا». کریمی اگرچه در فاصله بازی در «روانی» و «دوزن» حضور در «جهان پهلوان تختی»(بهروز افخمی) و «باد و شقایق» (ضیاءالدین دری) را هم دارد (که اولی پرسه تولیدی عجیب و طولانی داشت و دومی هم فرصت اکران نیافت)، اما «سیب سرخ حوا» به کارگردانی سعید اسدی را میتوان نخستین انتخاب «عجیب» در کارنامه او دانست. فیلمی که با بهرهگیری از حضور دو چهره (نیکی کریمی و امین حیایی) چشم امید به گیشه داشت و از آن هم ناکام ماند.
از «نسل سوخته» تا «شام عروسی»
«دوزن»(تهمینه میلانی) بیتردید یکی از موفقترین حضورهای کریمی بر پرده سینما بود. فیلمی که همچون تجربههای موفق پیشین، بهانه شد برای امتداد حضور این بازیگر توانمند در فیلمها بعدی میلانی. کریمی پس از «دوزن» در فیلمهایی چون «نسل سوخته» (رسول ملاقلیپور-۱۳۷۸)، «ميكس» (داریوش مهرجویی-۱۳۷۸)، «دختران انتظار» (رحمان رضایی-۱۳۷۸)، «بازيگر» (محمدعلی سجادی- ۱۳۷۸) و «هزاران زن مثل من» (رضاکریمی-۱۳۷۹) بازی کرد که او را به کلی از فضای «گیشه» دور کرد. مسیری که پس از آن و در همکاری مجدد با تهمینه میلانی در «نیمه پنهان» و «واکنش پنجم» هم دنبال شد. در این مقطع و بعد از «واكنش پنجم» کریمی دوسال كار نكرد. او درباره دلیل این تأخیر میگوید: «در شرايط مختلف سعي کردم هميشه بهترين انتخاب را داشته باشم و نقشهاي مختلفي که برايم جذابيت داشت را کار کنم.» و با همین وسواس بود که «ديوانه اي از قفس پريد» (احمدرضا معتمدی-۱۳۸۱) چهره کریمی را بهعنوان بازیگری توانمند برای فیلمهای مورد اقبال منتقدان تثبیت کرد. اما تجربه «باجخور» (فرزاد موتمن-۱۳۸۲) و بعدتر «نوك برج» (کیومرث پوراحمد- ۱۳۸۴) اگرچه در قالبی مورد قبول، «بالانس» کارنامه او را بار دیگر به سمت فیلمهایی که «مردم دوست داشتند» سنگین کرد. سنگینیای که چندی بعد به ناگاه تعادل کارنامه را (هرچند برای چند صباحی) کامل برهم زد و به انتخاب «عجیب» دیگری از سوی کریمی، انجامید؛«شام عروسی». حضور «عروس» دهه شصت در قامت مادر عروس در دهه هشتاد شاید میتوانست تغییری از جوانی به پختگی در کارنامه یک ستاره جوان، محسوب شود اما این اتفاق در «شام عروسی» نیافتاد و تنها فیلم «گیشهای» دیگری را به کارنامه او افزود.
اولین «تأسف» و بزرگترین علامت سوال
پس از این فیلم اما کریمی باردیگر به سراغ «بالانس» کارنامهاش رفت و با حضور در «ستارهاست»(فریدون جیرانی-۱۳۸۴)، «چه كسي امير را كشت» (مهدی کرمپور-۱۳۸۴)، پرونده هاوانا (علیرضا رئیسیان۱۳۸۴)، بر باد رفته (صدرا عبدالهی-۱۳۸۴) و «سه زن» (منیژه حکمت- ۱۳۸۵) کفه فیلمهایی که «خودش» دوست داشت را کمی سنگین کرد. در همین مقطع بود که کریمی زمزمههای ساختن اولین فیلم بلندش را سر داد تا خبرهای رسمیاش در نشریات معتبر منتشر شد؛ «نیکی کریمی، بازیگر سینمای ایران، فیلم سینمایی «یک شب» را کارگردانی میکند». این نقطه عطف دیگری در کارنامه هنری کریمی بود. دغدغه فیلمسازی در این سالها کمی او را گزیدهکار کرد و او در کنار حضور در فیلم «چند روز بعد» به کارگردانی خود کمتر در کقام بازیگر حاضر شد تا سرانجام نخستین اتفاق «عجیب» توأم با «تأسف» منقدان، در کارنامه او بهوقوع پیوست، حضور در «زنها فرشتهاند». کریمی که با حضور بهعنوان داور در چندین جشنواره جهانی و نیز ایفای نقش در فیلمهای خاص در چند سال منتهی به این انتخاب به چهرهای کاملاً سینمایی-فرهنگی در سطح داخلی و خارجی بدل شده بود به ناگاه یکی از عجیبترین تجربهها را در کارنامه خود رقم زد تا شاید همانگونه که پبشتر هم اعلام کرده بود، نشان دهد تا چه میزان علاقهمند به «متعجب کردن آدمها» است. حضور در «زنها فرشتهاند»(به تهیهکنندگی حسین فرحبخش و عبدالله علیخانی) دیگر تعادل کفهها را نه به سمت فیلمهای «مخاطب پسند» که به نفع فیلمهای «گیشهپسند» برهم زد تا بزرگترین علامت سوال درذهن علاقهمندان ستاره سالهای نهچندان دور سینمای ایران شکل بگیرد.
گلزار، پورمخبر و...نیکی کریمی!
از میان فیلمهایی که کریمی پس از «زنها فرشتهاند» در آن ایفای نقش کرد، تنها «زن دوم»(سیروس الوند) فرصت اکران یافت که نوبت به اکران پدیدهای دیگر از کارنامه او رسید؛«دوخواهر». فیلمی بهشدت گیشهای و سخیف که تنها و تنها پا برشانه بازیگران خود گذاشته و معادلات مالی تهیهکننده را سامان میداد. حضور نیکی کریمی در «دوخواهر» آن هم در حالی که حضورش هم در تبلیغات و هم در داستان فیلم ، کاملاً زیر سایه بازیگری چون «محمدرضا گلزار» است را همین امروز هم میتوان یکی از جدیترین اشتباهات کارنامه او دانست. چراکه دیگر بحث درباره «بالانس» و تفاوت میان «مردم» و «خود» نیست، که بحث برسر حضور در فیلمی بیسروته و سرانجام توهین مستقیم به «مردم» است. این استدلال که فروش فیلم تحلیلی جز این را نشان میدهد هم که دیگر از آن استدلالیهای نخنماست، چراکه تماشاگر بیدفاع که در ابتدا و براساس تبلیغ و همچنین اعتماد به پروسه تولید یک فیلم در ایران، بلیط تهیه و به سالن سینما وارد میشود، مگر گزینه دیگری جز تحمل فیلم دارد و مگر راهکاری برای عودت مبلغ بلیط وجود دارد که او بتواند خود را از فهرست مدافعان فیلم (بنابر استدلال حاکم بر فرمول جواب داده تهیهکننده گرامی!) خارج کند. با این همه شاید اگر نام نیکی کریمی در فهرست بازیگران این فیلم نبود، نام چنین ساختهای اصلاً در این صفحه درج نمیشد. اما افسوس برآمده از نشستن نیکی کریمی در کنار نام پولسازانی چون گلزار، شاکردوست، پورمخبر و .... بر سرفصل تبلیغاتی تولیدات سینمایی کشور، به قدری سنگین است که هرچند با اتهام «ارائه سلیقه شخصی» هم مواجه شویم، ترجیح را بر بروز آن میدانیم تا سکوت در برابر آن. کریمی که هم اینک فیلمهای ارزشمندی چون «شبانهروز»، و «محاکمه در خیابان» را در نویت اکران دارد. ایکاش این افسوس را پیش از این از سوی مخاطبان واقعی سینما خود، جدی میگرفت تا امروز در کنار «تعجب» از اکران «دوخواهر» دلنگران سرانجام پروژهای دیگر از خالق «زنها فرشتهاند» (یعنی «آقای هفترنگ») نبودیم.
آوازهایی که مادرم به من آموخت
یکی از دغدغههای نیکی کریمی در کنار بازیگری و کارگردانی نوبسندگی و ترجمه است که یکی از جدیترین دستآوردهای او از این دغدغه تا به امروز ترجمه کتاب «آوازهایی که مادرم به من آموخت»(زندگی خودنوشت مارلون براندو) است. براندو ، بازیگر نامآشنای سینمای جهان در بخش هایی از این کتاب به موضوع «شهرت» پرداخته که از نگاه ستارهای که سالها صاحب شهرت فراگیر بوده مواردی را متذکر شدهاست. بازخوانی گوشهای کوچک از این کتاب (با ترجمه نیکی کریمی) بهعنوان پایانبخش این مختصر خالی از لطف نیست. باندو مینویسد:«وقتی سی سالم بود، سعی کردم بعضی از این احساساتم را در نامهای به یک زن جوان بازگو کنم که برایم در مورد فیلم «وحشی» نامهای ستایشآمیز نوشته بود(باریش نوشتم):«کلئولای عزیز... از نامه خوب و صمیمیات متشکرم. خیلی از من تعریف کردهای. نباید در مورد من این قدر هیجانی شوی، من هم خوشحال و غمگین ساکت و پرنشاط میشوم- خلاصه آن که من هم مثل تو فقط یک انسان هستم، نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر از چند میلیارد انسان دیگری که روی کره زمین زندگی میکنند. سعی نکن چیزی غیر از آن چه هستم از من بسازی... ولی مردم کاری ندارند که من چه میگویم و چه میکنم آنها اسطوره باب میل خودشان را از من میسازند.»
نوشته شده توسط محمد صابری در شنبه 11 مهر1388 ساعت 20:12 موضوع گزارش و حاشیه نگاری | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
ایکاش فیلمی بعدی پرویز شیخطادی از جنس «دایناسور» نباشد
فیلم متفاوت بهنام بهزادی را نمیتوان تنها دوبار دید!
درباره «محاکمه در خیابان» بیست و هفتمین فیلم مسعود کیمیایی
کارگردان «پیانیست» تاوان خطای سیساله را میپردازد
مروری بر کارنامه «نیکی کریمی» به بهانه حضور عجیب در فیلم «دوخواهر»
نگاهی به فیلم «پستچی سه بار در نمیزند»
گزارشی درباره تصمیمسازان سینمای ایران
مروری بر وداع ستارههای هالیوود از سینما
متن و حاشیه جشنواره کودک در گفت و گوی مشروح با مسعود احمدیان
سکوت خسرو سینمای ایران یکساله شد
درباره وبلاگ

فیلم ها تصویری مجازیند از آرزوهای حقیقی ما...
اندیشیدنی در مجاز و خیال، برای بهتر زیستن در واقعیت...
رویاهایی که می آیند و می روند، وبعضاَ می مانند، اگر حقیقتی را نماینده باشند، اگر "سینما" باشند...
فهرست اصلی
راهنما
حتماً بخوانید...!
عراق، جنسیت و رسانه...
محمدرضا گلزار و محدودیت در بازیگری!
یادنامه "رسول ملاقلی پور"
نگاهی تازه به فیلم "سنتوری"
مصاحبه خواندنی با مهرجویی درباره"سنتوری"
دوستان
شهر شیشه ای(م.صابری)
کاغذ بی خط (سمیرا سجادی)
سینما و من(سحر)
استاد حاتمی کیا (اقلیما)
پرشين استار(عليرضا)
فرهنگ و هنر ایرانی (احسان)
چیزی شبیه روزنامه (حبیب)
دلنوشته ها(اميد نجوان)
spotlight (ترانه علیدوستی)
درخت گلابی(امیر جلالی)
صدا...دوربین...حرکت!
سینما و ماوراء(سعیدخاتمی)
سینمای ایران و جهان(علیرضا نوری پرتو)
دونده(بهمن عبداللهی)
سینما در منطقه ممنوعه!
خاک صحنه(م.ج.صدیق)
سینمای ما
30 نمای ایران
راه فیروزه
تفکر دراماتیک (محمد علی طائی)
نوشته های پیشین
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
طراح قالب
POWERED BY