چندسال قبل و پیش از اکران عمومی «به نام پدر»، ابراهیم حاتمیکیا در مصاحبهای، فضای ساخت دو فیلم اخیر خود در آن زمان را اینگونه تصویر کرد:«این دو فیلم در دو ساحت کاملاً متفاوت قرار دارند. سینمای به رنگ ارغوان، سینمای تصویر و شهود است و سینمای به نام پدر، از جنس قصه و کلام. کسانی که کارهای قبلی مرا دنبال کرده باشند، این دو روش را در کارهای من دیدهاند. به رنگ ارغوان محصول چندین سال محاکات درونی خودم با نظامهای ارزشی- به نظر تثبیت شده- است، ولی به نام پدر محصول شرایط اخیر است؛
تعمیم این تصویر در کارنامه کاری حاتمیکیا به راحتی ما را در مواجهه با تمامی آثارش به سر منزل مقصودش رهنمون خواهد شد. هرچند به رنگ ارغوان دیده نشد اما شاید بتوان جنس ساختاری «حلقه سبز» را نزدیک به آن دانست؛ اثری محصول چند سال محاکات درونی و فارق از شرایط ویژه زمانی.
«حلقه سبز» با تمام حواشی و انتقاداتی که در مقطع زمانی اندک پس از آغاز راه گریبانگیرش شده بود، بالاخره به انتهای مسیر رسید و کاهش قابل ملاحظه انتقادات و حذف تقریباً صددرصدی آنها در انتهای مسیر، نشان از مجاب شدن گام به گام منتقدان عجول روزهای نخستش دارد.
حاتمیکیا در حلقه سبز نه «قصه و کلام» که «تصویر و شهود» را گویی هدف گرفته بود و شاید از چنین فضایی بود که برخی مخاطبانش را در گامهای نخست در راه گذارد.
اهدای عضو بستری بکر و هنوز نادیده در سینما و تلویزیون بود و برگزیدنش از سوی حاتمیکیا برای روایت حقیقتی چون «درهم تنیدگی زندگی و مرگ»، توجه بسیاری را به خود معطوف کرد و این عطف توجه در آغاز راه بود که با خیال امکان خزیدن حلقه سبز در چنبره شعارزدگی، بیشتر نقدها و مخالفتها را سبب شد.
اینکه «حاتمیکیا چگونه میخواهد با چنین پرداختی، مخاطبان را به سوی اهدای عضو سوق دهد؟» بزرگترین سوالی بود که ذهن دغدغهمند و در عین حال عجول منتقدان را پرکرده بود اما آنچه گام به گام خود نیز به آن رسیدند جهت گیری دیگرگون «شاعرسینمای ایران» در روایت اخیرش بود.

پایانبندی غافلگیرانه و درعین حال ابتکاری(هم از لحاظ مضمون و هم از لحاظ پرداخت بصری)شاید بزرگترین امتیاز حلقه سبز در مسکوت گذاشتن انتقادات باشد اما آنچه نباید از قلم انداخت انسجام فیلمنامه و ابتنای غیرقابل انکار آن بر اصول و منطق فکری کارگردان است؛ همه چیز درست در جای خود قرار دارد و تمام نادانسته هایی که ذهن مخاطب را درگیر خود و در مقاطعی حتی خسته از همراهی میکرد، در پایان به حد ایجاب و قبول میرسند و این وجه برجستهایست که حاتمیکیا نشان داده است که در تحقق آن قلم و ذهن خلاق و توانایی دارد.
کارگردانی و بازیگردانی کاراکترهای محوری داستان، از دیگر عناصر روانسازی روایت پیچیده حلقه سبز است. در این زمینه ضعف بازیگردانی بازیگران مکمل، در قسمت های ابتدایی را هم نباید ازقلم انداخت که البته با توجه به کلیت کار، اشکالاتی قابل هضمند.
موزیک، تصویربرداری،گریم،جلوههای ویژه و...همه و همه در حد مطلوب ظاهر میشوند تا زنجیره کاملی از هنرنمایی تصویری-شهودی را به نام خود ثبب کرده و در پس زمینه ذهن مخاطبان به یادگار بمانند.
تنها نکته باقیمانده، ریتم و تدوین سریال است که کندی آزاردهنده آن در آغاز سریال قابل کتمان نیست، این مورد را از جنبه تکنیکی وسینمایی میتوان جزو نقاط ضعف حلقه سبز دانست.
اما از نگاه نگارنده، این کندی را هم میتوان در لوای همان تقسیم بندی آغازیمان، توجیه کرد و آنرا از قواعد سینمای تصویری-شهودی دانست؛ به این معنا که شاید تصفیه و تعدیل میزان مخاطبان لازمه رسیدن به خط پایان حلقه سبز بوده است که درصورت پذیرش این فرض، هوشمندی کارگردان در چنین تدبیری هم قابل تقدیر است.
«حلقه سبز» یک موفقیت کامل و یک گام روبه جلو در کارنامه سریال سازی حاتمیکیا پس از خاک سرخ است که بیشک میتوان به سیر صعودی مسیرش در آینده از امروز امید بست.
(در همین زمینه "نامه ای به استاد" را هم، در شهر شیشه ای، بخوانید...)
نوشته شده توسط محمد صابری در دوشنبه 6 اسفند1386 ساعت 23:46 موضوع یادداشت فیلم | لینک ثابت
«زاگرس» با نام قبلي«هابيل» هشتمين فيلم بلند محمدعلي نجفي است كه بعد از دوسال از زمان ساخت، از هفته گذشته و در زمان ركود سينماي ايران (بواسطه پايان يافتن جشنواره فيلم فجر) روي پرده رفته است. فيلمي كه هم ارزش ديدن دارد هم ارزش افسوس!
ـ داستان فيلم؛
«مهندس كيهاني براي تكميل و راه اندازي نيروگاه سد كارون3 به كارگاه مي آيد. و اكنون بعد از 20 سال مجدداً در محيط كار خانم مهندس زندي را كه بيست سال قبل نامزد بودند، مي بينند. مهندس زندی از شوهرش جدا شده و مهندس كيهاني زن و تنها پسرش را در يك تصادف از دست داده، اما براي اتمام پروژه نياز به مهندس صولت، همسر سابق خانم مهندس زندي است كه از او دعوت به كار مي شود... »
اين خلاصه داستاني است كه عوامل فيلم جهت معرفي «زاگرس» در اختيار رسانه ها قرار دادهاند، اما اين دقيقاً معرف ناديدنيهاي «زاگرس» است، نه تمام داستان فيلم.
تمام قوت زاگرس در بستريست كه براي روايت اين داستانِ (بدون شك نخنما) برگزيده است؛ بستري از خاك و آب و فولاد...
زاگرس فيلم خوبي هست؛ نيست!
زاگرس فيلم خوبيست، از آن رو كه داستان و بستري متفاوت و در سالهاي اخير مغفول مانده، در سينماي ايران را جهت روايت خود برگزيده است، و در عين حال خوب نيست؛ چرا كه در مسير روايت خود نتوانسته است به تشخص كامل و استقلال بيان مطلوب برسد.
زاگرس روايت عشق است و صداقتش در اين روايت است كه پرده پوش ضعفهاي آن ميشود اما به طور كامل نميتواند از شعار بگريزد و با بياني غير مستقيم دغدغههايش را به تصوير بكشد.
مخاطب در آغاز بدون تكلف و خستگي خود را همراه فيلم مييابد اما به ناگاه در ميانه راه دست اندازهاي حسي و كلامي او را به خود مياورد تا فراموش نكند بر لبه تيز مرز میان فيلم ايراني و فيلم فارسي در حال حرکت است و هرآن امكان فروغلتيدن به بستر پست تر هست!
حضور شادمهر راستين و ديالوگهايي كه در مقاطعي از فيلم نقش ناجي ميابند و در مقاطعي خود ضعف فيلم ميشوند،در جاي جاي فيلم مشهود است و اين گويي از ويژگيهاي قلم او بوده است، كه در عين نوآوري در روايت کماکان پايبند قالبهاي زباني كليشه اي هم باشد! ويژگياي كه مرتفع شدنش، پس از دوسال سيمرغ بلورين فجر را برايش به ارمغان آورد.
ـ لذت تماشای بازی بزرگان:
اما نميتوان از زاگرس گفت و لذت تماشاي ستاره هاي عالم بازيگري در يك قاب را ناديده گرفت. حضور «رضا كيانيان» «علي نصيريان» «كيهان ملكي» «قاسم زارع» و «مريلا زارعي» به خودي خود براي اقناع اهالي سينما كافيست تا تماشاي فيلمي را در برنامه خود بگنجانند، حضوري كه در لحظاتي از فيلم چنان به اوج ميرسد كه مكالمه هايي به واقع سينمايي را رقم ميزند ( صحنه مرافعه مهندس كيهاني(رضاكيانيان) و دكتر بختياري(علي نصيريان) در مورد «حفظ ديروز» يا «تدبير فردا» از اين دست صحنههاست كه واقعاً دلنشين از آب در آمده است).
فيلم زاگرس آنچنان پتانسيل بالايي براي تبديل شدن به فيلمي ماندگار را دارد، كه "بايد" به آن پرداخت، اما چه در زمان ساخت و چه در زمان اكران، چنان حاشيه اي به آن نگريستهاند كه به ناچار در حاشيه ساخته شد و بي شك جز در حاشيه جريان اصلی سينما، هم نمي توان آنرا ديد و تحليل كرد...افسوس!
مصاحبه اي كوتاه با عوامل فيلم در ادامه مطلب آمده است...
نوشته شده توسط محمد صابری در سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت 15:6 موضوع یادداشت فیلم | لینک ثابت

(قبل التحریر:بالاخره بعد از چندبار تعویق و جابه جایی فیلم کنعان در سینمای صحرا اکران شد. وقت برای حاشیه نگاری بسیار کم است و ترجیح به این دیدم که بیشتر در مورد خود فیلم ها بنویسم. این اولین یادداشت باشد تا از فردا که سیل فیلمهای ایرانی چقدر زمان برایم بگذارند که نقد کنم و بنویسم!)
سال 79 ، مجله نیویورکر، داستانی از نویسنده کانادایی «آلیس مونرو»؛ و این نقطه آغاز شکل گیری طرح اولیه فیلنامهای در ذهن مانی حقیقی بود؛«کنعان».
داستان آلیس مونرو به گفته حقیقی بیش از هفت سال ذهن او را مشغول کرده بود، هفت سالی که در سال نخستش مستند ماندن(1380) و در سال دومش فیلم بلند داستانی آبادان(1381) کم کم زمینه حضور در عرصه فیلمسازی را برایش فراهم میآورد، اما بیش از این دو همکاری در نگارش چهاشنبه سوری اصغر فرهادی و ساخت و نمایش جشنواره ای فیلم کارگران مشغول کارند بود که جایگاه مانی حقیقی را در جغرافیای پیچیده سینمای ایران تثبیت کرد.
«کنعان» ورود رسمی «مانی حقیقی» به دنیای فیلمسازی است و به حق میتوان آنرا به گامی استوار برای آغاز پیمودن راهی بلند تشبیه کرد. «کنعان» دیگر نه یک اقتباس از داستان الیس مونرو که خود فیلنامهای مستقل و برآمده از همکاری حقیقی و فرهادی است که در بستری ایرانی طرح و روایت شده است.
داستان فیلم در نگاه اول درون مایه ای کلیشهای و پیش پاافتاده دارد؛ داستان زوجی که به واسطه پذیرش زن در دانشگاهی خارجی و مخالفت مرد با سفر با او، کارشان به مجادله و متارکه کشیده است و پس از وقوع حوادثی کارشان ختم به رجوع و سازش می شود، اما به نظر بیشترین حسن کار حقیقی همین جاست که داستانی اینچنین نخ نما را در قالبی نو و قابل قبول طرح و روایت کرده است. دیالوگهای روان، شخصیتهای چندبعدی در داستان، خط سیر منطقی حوادث و از همه مهمتر بازیگری فوق العاده بازیگران همه دست به دست هم میدهند تا در تحلیل کنعان از ضعفهایی چون کندی ریتم و تدوین فیلم چشمپوشی کنیم و آنرا به عنوان فیلمی خوب بپذیریم.
اما بیشک آنچه «کنعان» را به این حد از رضایت مخاطب رسانده است بیش از هرچیز بازی بی عیب و نقص بازیگران آن است. بازیگرانی که اگرچه حقیقی حضورشان در فیلم را بادآورده تعبیر میکند اما به اذعان خود او هریک به بهترین شکل در نقششان حاضر شدهاند.«ترانه علیدوستی» «محمدرضا فروتن» و«بهرام رادان» بیشک یکی از زیباترین حضورهای سینمایی خود را در این فیلم به ثبت رساندهاند.

«کنعان» فیلم قابل دفاع و قابل تماشایی است اما نباید از قلم انداخت که این قابلیت ها تنها ذیل عنوان اولین اثر سینمایی مانی حقیقی(با چشمپوشی از فیلم خاص کارگران مشغول کارند) فرصت تایید مییابند و بدون تردید میتوان گفت که این سقف سینمای «حقیقی» نبوده است...
****
نکته جالب دیگر در مورد کنعان نام خود نام فیلم است، نامی که مانی حقیقی و اصغر فرهادی مشترکاْ به این نتیجه رسیده اند که در مورد وجه تسمیه اش چیزی نگویند تا تماشاگران خود به نتیجه ای برسند.
وقتی در نشست مطبوعاتی هم سوال را پرسیدم حقیقی گفت:« ترجیح میدهم من چیزی نگویم اما اطمینان میدهم به شما که من دلیل قاطع و موجهی برای انتخابم داشته ام...»
من هنوز به نتیجه ای نرسیده ام! با توجه به داستان شما چگونه این وجه تسمیه را برایخود توجیه میکنید؟ خوشحال میشوم اگر بدانم...!!چرا «کنعان»!؟
نوشته شده توسط محمد صابری در چهارشنبه 17 بهمن1386 ساعت 1:25 موضوع یادداشت فیلم | لینک ثابت

همین دیروز که نه، اما انگار چند روز پیش بود که بعد از یه ظهر تا شب فیلم دیدن، مسئولان سینما فردوسی درها رو بستن و اعلام کردند که فیلم سنتوری آماده اکران شده است...
ساعت 12 شب روز بیست و دوم بهمن بود و رسماً زمان جشنواره بیست و پنجم تمام شده بود، اما گویی تمام جشنواره گذشته برای من که از روز اول مهمان جشنواره بودم، در همین زمان غیر رسمی حکم تجربه حضور گرفت...من همان یک روز را مهمان واقعی جشن «سینما» بودم!
نوشتن از سنتوری برایم سخت است، چون تمام ارتباطم با آن الان رنگ احساس گرفته است و نمیتوانم در جایگاه یک خبرنگار گزارش بیطرفانه ای را دربارهاش تنظیم کنم. اما مگر میشود یک سال گذشته و حواشی بوجودآمده برای شاهکار جشنواره بیست و پنجم را نادیده گرفت و با خیالی جمع جشن بیست و ششم را به استقبال رفت!؟
نمیدانم این چه داستانیست در ایران که هنوز فرهنگ حکم اقتصاد و سیاست، که نه حکم ابزار پیشبرد این دو را دارد، نمیدانم چه منطقی را باید برای درک این سخنان وزیر ارشاد بیابم که در مورد سینما این گونه میگوید:«...(در برخی دوره ها) ما به خیال خودمان آمدهایم و یک چیزهایی را برجسته کردهایم، درشت نمایی کردهایم، اما در ذهن کسانی چیزی را هک میکنیم که آن در حوزه سیاسی(!) تاثیرگذاری منفی خواهد داشت، در حوزه بین المللی(!)، در امتیاز دادن به یک ملت، در قضاوت کردن این که ما شایستگی این را داریم که مسئولیت جهانی بپذیریم(!) یا نه، در این موارد تاثیر خواهد داشت...»
تاسف دارد، واقعاً. دیگر بگذارید بگذرم از اینکه در همین گفتگو وزیر محترم، تعابیر دلنشینی(!)چون «نمک گیر کردن برای تن دادن به آنچه (ما) برای سینمایی بهتر، میخواهیم » و «دانه پاشیدن برای صیدکردن» را در تبیین کمکهای مالی ارشاد به سینماگران و هنرمندان بکار برده است.
اما آنچه باعث یادآوری گفته های وزیر محترم در این خاطره نگاری نوستالژیک شد، صحبت های خواندنی ایشان پیرامون توقیف سنتوری پس از اخذ مجوز اکران توسط وزارت تحت مدیریتش است:«...بپذیریم که این حق(!) برای مدیرکل ارزشیابی این معاونت(سینمایی ارشاد) هم هست، برای مدیرکل ارزشیابی هم هست، که اگرعلی رغم همه آنچه که توسط شورای پروانه نمایش، نظر داده شده، به نظرشان برسد که فیلمی به مصلحت جامعه ما نیست(!)، به مصلحت سینمای ما نیست(!)، به مصلحت اهالی سینمای ما نیست(!)، یعنی نمایش آن سبب میشود سینمای ما دوپله پایینتر بیفتد(!!)وناکامتر بماند، اینجا وظیفه معاونت سینمایی این است که برای حفظ حرمت سینما، اقدام کند( وفیلم را توقیف کند)...بنده اگر الان از من سوال بکنند که نظرت چیست، میگویم همین اتفاقی که افتاده، فعلاً درست است. همین درست است(!)»
دیگر مگر میشود از سینمای فاخر بگوییم و بنویسیم، این درخت از ریشه.....بگذریم!
.jpg)
شاید زمانی که مهرجویی برای فیلم ماندگارش(گاو) سنتور مینواخت، هیچگاه فکر نمیکرد سه دهه بعد خود بدل به مش حسنی شود که عشقش را، تفکرش را وسنتورش را میشکنند و او را به سکوت فرامیخوانند تا حرمت سینما حفظ شود! مهرجویی، امروز هم گویی با همان زبانی سخن میگوید که دیروز...پس زمان لازم است تا صدای سنتورش شنیده شود و شاید قدر ببیند...
الان که مینویسم برای چندمین بار سکانسهای سنتوری را در ذهنم مرورمیکنم.... صدای علی سنتوری هنوز هم به گوشم میرسد انگار که می خواند:
رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام/
هیچ کی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم/
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا/
( پی نوشت: کلیه نقل قولها از وزیر محترم، مربوط به گفتگوی مفصل ایشان با ابوالقاسم طالبی در نشریه "سینما ویدئو" میباشد)
نوشته شده توسط محمد صابری در سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت 0:7 موضوع یادداشت فیلم | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
یک آلبوم؛ یک خاطره؛ یک یادبود...همین!
رستگاری در «مه»
تجربه عبور از دست انداز یک فیلمنامه
لکه قیر بر چهره «تیغ زن»
رضا کيانيان: سهراب انقلابي تر از شریعتی بود
كارشكني "مالكان سينما" سبب ناكامي يك "بازگشت"...!!
صدای آمریکا عامل انصراف موریکونه از همکاری با پروژه «فرزندصبح»!!
سینمای گیشه؛ متهم اما بیمدافع
«قرنطينه»ای برای مخاطب
درباره وبلاگ

فیلم ها تصویری مجازیند از آرزوهای حقیقی ما...
اندیشیدنی در مجاز و خیال، برای بهتر زیستن در واقعیت...
رویاهایی که می آیند و می روند، وبعضاَ می مانند، اگر حقیقتی را نماینده باشند، اگر "سینما" باشند...
فهرست اصلی
راهنما
حتماً بخوانید...!
عراق، جنسیت و رسانه...
محمدرضا گلزار و محدودیت در بازیگری!
یادنامه "رسول ملاقلی پور"
نگاهی تازه به فیلم "سنتوری"
مصاحبه خواندنی با مهرجویی درباره"سنتوری"
دوستان
شهر شیشه ای(م.صابری)
کاغذ بی خط (سمیرا سجادی)
سینما و من(سحر)
استاد حاتمی کیا (اقلیما)
پرشين استار(عليرضا)
فرهنگ و هنر ایرانی (احسان)
چیزی شبیه روزنامه (حبیب)
دلنوشته ها(اميد نجوان)
سینمای نو (سعیدحسینی)
درخت گلابی(امیر جلالی)
صدا...دوربین...حرکت!
سینما و ماوراء(سعیدخاتمی)
سینمای ایران و جهان(علیرضا نوری پرتو)
دونده(بهمن عبداللهی)
سینما در منطقه ممنوعه!
خاک صحنه(م.ج.صدیق)
سینمای ما
30 نمای ایران
راه فیروزه
(برنامه سينماهاي تهران)
نوشته های پیشین
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
طراح قالب
POWERED BY